شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى
292
المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )
عنان عزيمت به صوب خوارزم تافت و چون به يك منزلى مخيم و بنهء خاقان رسيد ، با قوّاد لشكر و بزرگان سپاه خويش مواضعت كرد كه جمع ما نسبت با اين قوم شمهاى است از حبابى و قطرهاى از دريايى ، اگرنه منتهز فرصت باشيم و در دل شب « 1 » مراسم شبيخون به اقامت رسانيم و به تهور و تنمر كارى از پيش بريم ، مجال مقاومت و مغالبت نيابيم ، پس فوجى را از لشكر جدا كرد و به شعب كوهى كه كمينگاه حصين و پناهجاى رصين بود ، تعلق « 2 » ساخت و بقاياى سپاه را گفت كه پياپى از چهار ركن لشكرگاه خاقان درآيند و چون ما تاختن كنيم ايشان بهاتفاق كوس فروكوبند و چون دريا كه از رياح عواصف متلاطم گردد ؛ در خروش آيند و بهاتفاق نام بهرام در زبان رانند و بر هركس كه يابند ، ابقا نكنند و بر اين قرار اتفاق كردند و منتظر بودند تا وقت آنكه ماه از تتق ابر بيرون آمد و ستاره از افق آسمان طالع شد . بر چرخ بنات نعش پروين * بستند نقابهاى مشكين پوشيده شب دراز دامن * اكسون سياه خز ادكن بهرام چون ضرغام خونآشام ، بر سمند صرصرگام ، سوار شد و با سيصد تن از مردان شير افكن ، روى به منزل خاقان نهاد و از اتفاقات حسنه ، آن روز تا به وقت خواب ، خاقان به لهو شراب گذاشته « 3 » بود و شكم به نقل و نبيذ و شراب انباشته و چون « 4 » وجوه سپاه و مردان لشكر در تناول كأسات موافقت نموده و زمانى از تعب مقاساة آسوده و در حجال مهاد با عروسان رقاد در اعتناق آمده ، كه بهرام چون مرگ مفاجات بر سر ايشان تاخت و اين همىگفت : حتى نصر اللّه و ديگرى بانگ زد : أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ ، * 8 على الجمله سپاهى بدان سياهى به طرفة العينى چون كواكب متحير در احتراق صفين محترق شدند و بر اثر آن كار خاقان نيز به يك ضربت تمام شد و به آبخيز فنا ، كلبهء بقاى او خراب گشت و به آتش تيغ تيز ، برگ و بار شجرهء زندگانى او بسوخت . نه چندان كاجل گفت از راه پرت * سپاهى چنان شد همه ترت و مرت * 9
--> ( 1 ) - ب : + تاريك . ( 2 ) - ب : معقل . ( 3 ) - ب : گذرانيده . ( 4 ) - اساس : - چون .